پارت پنجاه و نهم :

صبح تا بیرون رفتن پدرش از خانه، توی اتاقش منتظر ماند؛ بعد از اینکه از رفتن پدرش مطمئن شد از اتاقش بیرون رفت. دوش نصفه نیمه‌ای گرفت و برای خوردن صبحانه پشت میز نشست.
مادرش برایش لیوان چایی ریخت و روی میز گذاشت
- بابات واست خامه عسل که دوست داری خریده
لبخندی روی لبش نشست. دوست داشت بگوید
- فهمیدم صبح زود خودت رفتی نون سنگک و صبحانه خریدی
ولی ترجیح داد مادرش فکر کند، تلاشش برØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    ممنونم از نویسنده عزیز تا اینجای داستان که خیلی جذاب بود

    ۶ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم برای من افتخاره که مورد پسند بوده

    ۶ روز پیش
  • تارا

    0

    قربونت گلم

    ۵ روز پیش
  • مهسا

    1

    آفرین روشا تو که نیاز مالی به این آدم نداری، درباره ازدواجت هم میتونی بری دادگاه خانواده بگی آی من میخوام با یه آدم حسابی ازدواج کنم بابام لج کرده نمیذاره. اونام وقتی تحقیق کنن و تائید کنن که واقعا مرد درست حسابی انتخاب کردی، بهت اجازه ازدواج میدن

    ۱ هفته پیش
  • رزا

    1

    یعنی شهاب تا حالا حتی کنجکاو نشده خواهر برادرهای ناتنیش را ببینه

    ۱ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    نمیدونم که باباش زن و بچه و زندگی دیگه ای داره

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️